تبليغاتX
احساس شیشه ای
احساس شیشه ای

زندگی ساختنی است نه ماندنی... بمان برای ساختن... نساز برای ماندن......

ساده ترین کار جهان این است که خود باشیم و دشوارترین کار جهان این است که کسی باشیم که دیگران می خواهند.....

هیچگاه مغرور نشو.....برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.....

باران باش و ببار...... مپرس پیاله های خالی از آن کیست.....

هزاران دهقان برای آمدن باران دعا کردند....اما....خداوند به فکر کودکی بود که کفش هایش سوراخ بود......و این است حکمت خداوند تعالی....

مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آب نباتش را به دریا انداخت تا آب شیرین شود......
.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:47 توسط احساس شیشه ای | |

مثل هميشه آخر حرفم
                                               و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
                                         عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
                                                       در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
                                                  صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
                                                  آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
                                              روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
                                                   اما کسي چه مي داند ؟
شايد
                                                   امروز نيز روز مبادا باشد

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:59 توسط احساس شیشه ای | |

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی

که هنوزم دوسش داری

.

چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش  هیچ چیز جز

سلام نتونی بگی

.

چقدر سخته وقتی بشتت بهشه ٫ دونه های اشک

گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی

 بخندی تا نفهمه که هنوز هم

 دوسش داری

.

چقدر سخته گل آرزوها تو ٫ تو باغ دیگری ببینی و

هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم

زیر لب بگی

" گل من باغچه نو مبارک "

---------------------------------------

خاطراتمان باشد شاید سالها بعد

در گذر جاده بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و بگوییم

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:32 توسط احساس شیشه ای | |

 

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است

تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است

سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به گدایی عشق کند

از بهترین دوستم   ۰سایه ۰ 

 

 

آن كسي را كه تو مي جويي

  كي خيال تو به سر دارد

 بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

 

هیچکس استحقاق اشکهای توراندارد

  و آنکه استحقاق آنها را دارد

هیچگاه باعث گریه تو نمی شود  

 

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به

 سادگي بگو  

همه اش تقصير من بود

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط احساس شیشه ای | |

 

در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم:


چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم


ومنتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:


دوستش بدار ولي

 منتظرش نمان

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري...

خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوستت نداره...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي،

 اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:12 توسط احساس شیشه ای | |

 

ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می ندازیم

ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن

و ما به فکر کسایی هستیم که هیچ وقت واسمون گریه نمی کنن

این حقیقت زندگیه , عجیبه ولی حقیقت داره

اگر این رو بفهمی

هیچ وقت برای تغییر دیر نیست

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:43 توسط احساس شیشه ای | |

 

دنیا را بد ساختند

کسی که دوستش داری . دوستت ندارد

کسی که تو رو دوست   دارد . تو دوستش نداری

کسی که تو  او را دوست داری و او هم تو رو دوست دارد

به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسند

زندگی یعنی این

این یعنی رنج

 

دلم واسه تنهایی میسوزد

چرا هیچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهی کرده که تنها شده

جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت

دنبالش دویدم

ولی او رفته بود تنهای تنها

نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم

از گریه، چشمانش قرمز بود

برایش گریستم، آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم 

 

نگاهت کافیست تا دوباره در هوایت بمیرم ... من هر روز را به بهانه امدنت شب می کنم .... تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی درست راس ساعت دلتنگی ...

 

ان شب میان دلتنگی کوچه خاطره هایم پوسید میان تاریکی احساس ، ثانیه های بهت زده ... من تو از جنس هم نبودیم اما تو همیشه همراه منی وقتی صدایت بغض مرا تحریک می کند بی انکه بدانم تکیه گاهی  محکم برای شانه هایم می مانی یا نه ؟؟؟ .

باز منتظر حضور گرمتان هستم احساس شیشه ای
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:11 توسط احساس شیشه ای | |